تبليغاتX
عشق زمستون و برفش
ثابت

 

* گر لذت ترك لذت بداني ،دگر لذت نفس لذات ندانی*

چقدر حسودی ام می شود به آن مردمانی که به هر دلیلی نمی دانند در این دنیا چه خبر است!سرشان به زندگی های چون انسانها ی اولیه شان گرم است و خدا چه عدالت مندانه مسئولیت ندانستن را از آنها سلب کرده است.

لینک پیشنهادی من :برخی ناگفته های سیاسی

کمی با سامان گوران بخندیم...

حکم ارتداد شاهین نجفی صادر شد!!!!

تلاش دانشجویان ایرانی جهت جمع آوری جایزه ی سر شاهین نجفی!!!!


برچسب ها:

[ 90/04/30 | سعـــیده ]
6 ش,

از این شیشه رنگیا بدم میاد که از یه طرفش همه چی پیداست و از یه طرف دیگه اش هیچی معلوم نیس!

من همه چیو صافِ صاف می خوام!

حتی اگه تهِ خونه ام پیدام باشه

صاف که باشی دیگه کسی نمیاد چوله ات کنه که بفهمه چه خبره!


برچسب ها: شیشه, خونه, پـَـستو

[ 91/02/25 | سعـــیده ] | 
مثلا عکاسی کردم!

!


برچسب ها: حدس بزن

[ 91/02/18 | سعـــیده ] | 
باغ آرزوها...

کوچه باغ های پیر را قدم می زنم و از هر گوشه ی این پیرکده یک خوشه انگور بر می دارم و کمی بادام مُنَقّا و چشم برنمی دارم از توت کشمشی های سفیدو عسلی که قدّم نمی رسد بِهشان، شبیخون می زنم به آلوچه سبز های زیر سرش! و سر دیوار می ایستم و گم می کنم خود را میان هلوهایی که نیستند، که دوباره دزد شویم از کوچک تا بزرگمان! که از آن پیرزاد سالخورده تنها لبهایی خشکیده و دری سنگی مانده که سرم را به نشانه ی احترام خم کنم وقتی گذرگاه بودن تنها رسالت او شده است...

خود را به سختی بالا می کشانم، روی دیوار می نشینم و دار دنیا را چون پرنده ای غار غار کنان می نگرم!زمین خدا را زیر پایم سفت می بینم و حتی از دید زدن سبزی باغ همسایه کم نمی گذارم!

و تو چه می دانی چه فاجعه ایست از باغ همسایه بوی سوختگیِ غذای ظهر را بشنوی!؟

و موتور که لذت بخش ترین طیاره! برای طی کردن مسیر باغ تا خانه است، حتی وقتی پسرکان پارک و کوچه نشین تو را نشانه بروند که ... و زن همسایه که ذوق دارد تو را شناخته است! و تو عین خیالت هم نباشد! آخر خیلی وقت است اعتماد به نفست بالا رفته است! دیگر موتور دستانت را نمی لرزاند! هیچ موتوری!

                                                                               سعیده

و این هم عکسای ماکروی باغچه ی ما!انجیر

بقیه در ادامه ی مطلب

* سرچ کرده بروسلی در روز چند تا دراز نشست می رفته! منم تو نتیجه ی سرچ بودم!


برچسب ها: باغ, توت کشمشی, آلوچه سبز, عکسای باغچه ی ما
ادامه مطلب

[ 91/02/15 | سعـــیده ] | 
قلکٍ قُلی

شبیه قلک بچه گی هایم که تهش را سوراخ کردم تاباز هم بعد از خالی شدن زیبا بماند گوشه ی اتاقم، شده ای!

دیگر نمی شود حرفی به دلت بسپارم، اما هنوز هم دوستت دارم! امید دارم که حداقل از این بودن های تو خالی ات خسته نشوم که ممکن است مانند همان قلک زیبای بی تَه! وَ سَردار، وقتی دوستم می گوید آن را به من بده، بدمش!

اشتباه کردم! باید این جمله را همیشه تکرار می کردم  " بین خودمان می ماند؟ "


برچسب ها: قلک

[ 91/02/09 | سعـــیده ]
ریواس

پشت خواستن های چیده شده ام نشسته نگاهم خیره به آبادانی توست...

هر روزِ فصل تو بهار باشد ای گل مریمم

گل بودی همیشه برایم

اما از آن گلهایی که هر وقت خواستم بچینمش دستم زخم و زیری می شد!

ببین از ما که به تو خیلی رسید...

اما از تو فقط خار و دیگر هیچ!

ببین فقط دیدار هر روزه ات شیدایم می کند، هر فصل این سال که دلم پیش تو باشد...

ببین دیگر سرم در آغوش تو نیست،همین برایم کافی است این روز ها که بی سر و پا شده ام، که بی در و ... پیکرم دیدنی است...

                                                                                      سعیده


دیروز رفتیم کوه، معمولا تو این فصل که میشه همه ی مردم اطراف ما راه می افتن میرن کوه،برای آوردن ریواس، خب ما هم رفتیم، من هم که هر جا برم دوربینم باهامه، اینجا هم همین طور، بعد از اونجای که داداشا هم می دونستن که من با دوربین هستم و هی باید بگن بدو بیا و هی معطل من بشن تا عکسمو بگیرم! گفتن نیا، بمون پیش مامان و زن داداش، ولی من زور شدم و رفتم! آخه همه ی دلیل رفتنم دیدن بوته ی ریواس از نزدیک بود، واگر که هر سال میارن می خوریم دیگه، چه کاریه رفتن! هیچی دیگه راه افتادیم هنوز راه زیادی رو نرفته بودیم که رسیدیم به ریواس ها،از اونجای که اونا انتظار داشتن که اینقدر ریواس نباشه و اینقدر زود رسیدیم بهشون زیاد راه نرفتیم البته چند تا کوه کوچولو رو پایین و بالا رفتیم و یکم چیدیم...ایناهم عکساش...این بوته ی ریواس، ببین ردیف شدن اینجا! بعد این طوری می خورنش،اینا هم دسترنج! من!

وقتی خار و گل تو طبیعت کنار هم می نشینن یعنی ما هم می تونیم، ببین سنگ هم بیفته روش بازم خودشو بالا می کشه تا به رخ همه بکشه که هنوزم می تونه سر پا وایسه!، اینم مثلا غروب اونجا! اون وسط هم داداشی کوچیکه، این هم لاله های وحشی، و این یعنی زندگی...من زیاد نخوردم، شاید دو سه تاشو، به شدت طبع سردی داره و توصیه می کنم کسی که سفیده زیاد نخوره،تجربه ی تلخی داشتم!خب دیگه اگه دلتون آب شد شرمنده...خیلی خوش گذشت.کلا یه ساعت بیشتر گردشمون طول نکشید اما خیلی خوش گذشت...

سعــــــــــ ـیدهــــــــــ ؟! کجای پَ ؟ شما فک کن اینطوری داداشی بزرگه تو کوه صدام می زد!بعد من این ور کوه بودمو اون هم اون ور، یا داشتم بدو بدو می رفتم یه ریواس بچینم یا یه گلی دیده بودم برم عکس بگیرم!

فعلا...!ریواس

 چغاله بادوم!ما اینها را هم مجانی از بالای درخت می کَنیم می خوریم!


برچسب ها: ریواس, گردش, چغاله بادوم

[ 91/02/09 | سعـــیده ] | 
نازنینم تولدت مبارک...

"بهاری ترین رویای این بهار اردیبهشتی را برای چشمان سیاه خمارت از خدای می خواهم...

باشد که در بهاری ترین سال عمرت شاهد زیباترین بوسه های خدا باشی..."

 

دوستای شهر شلوغم امروز تولد نازنینِ عزیزِ منه، دوستی که شاید به یه سال هم نمی کشه می شناسمش اما اندازه ی دوستای دیگه ام دوستش دارم و برام عزیزه،

نازنین جونم تولدت مبارک و امیدوارم که همیشه شاد باشی...


برچسب ها: نازنین, تولدت, مبارک

[ 91/02/06 | سعـــیده ] | 
امروز روز عزاست...

زهرای من زهرای من

میگن علی تنها شده

تنها شده شیدا شده

آواره ی صحرا شده

زهرای من زهرای من

زهرای من زهرای من

بنگر علی تنها شده...

داره یه دسته ی عزاداری از جلوی کافی نت  می گذره...

عزاداری هاتون مقببول

..................................................نیم ساعت بعد:

کجایی فاطمه جان؟

دسته برگشت...!


برچسب ها: فاطمه زهرا, س

[ 91/02/06 | سعـــیده ]
گربه سگ

+ نمی دونم شده تا حالا براتون اتفاق بیفته که دارید از خونه می زنید بیرون یه قُلُپ آب می خورید بعد تو راه ۵دقیقه راه نرفته دل درد و پهلو دردو کلا سوراخ شدن قسمت های مختلف شکم بهتون دست بده... بعد از روی تجربه حس کنید که باید چند تا نفس عمیق بکشید تا یکم آروم بشید و سرعتتون رو هم کم کنید(واقعا این کار مفیده) بعد هنگام اجرایی کردن تصمیمتون یه هو یه کمپرسی ای، تریلی ای چیزی از کنارتون رد بشه؟! بعدش همچین یاد فخری که به دوستان پایتخت نشینتون می فروختید بیفتید که اینجا هواش عالیه و اینا...!

+ بعد امروز که داشتم از دانشگاه بر می گشتم بعد از نمیدونم چند سال و اینا شاید ماه! سوار یه پیکان شدم.از اونا که بوی بنزینش از یادت می بره که رو هر دست انداز چقدر می پری بالا... بعد همزمان با این حس ها راننده این صدای رادیو اش رو زیــــــــــــاد کرد و بعد رادیو هم همون وقت شروع کرد به خوندن این ترانه ی شیرازی... بعد من اصن رفتم تو فضا دیگه...اونجا نبودم!کلا از این آهنگا خوش میاد...از این سبکهای سنتی و شاد و شیرازی...

+ بعد یه دوستِ صراف، دوچرخه سوار، اینترنتی، دارم، یه آپ جالبی گذاشته بود امروز، یکمی از آپش رو براتون می ذارم بقیه اش رو خودتون برید ببینید! من ندیده بودم، برام جالب بود...

ازاحمد نخعی فرهنگ لغات جدید:

کادو : برادر دوم
کاسه : برادر سوم
کافور : برادر چهارم
کامیون : برادر وسطی
باکتری : پ ن پ با قوری
بیگلی بیگلی:پدربزرگ بروسلی، بزرگ خاندان لی big lee
فلافل : فَ لا فَ ل ، پَ نه پَ در زبان عربی !
فیله گوساله : فیل نفهم، فحش رایج بین فیل ها
فیروز کریمی : در روز مرا حمل کنید
Acrobat reader: ژیمیناستی که موقع اجرا گُه می‌‌زند

+ همچین جوگیرانه یه نوشته ای نوشتم! این بود:

دارم از شر خاطره های آبکی خلاص می کنم خود را،می خواهی بمانی باید یخ بزنی!بماسی!

بعد فرستادمش برای نازنین، بعد الان دو روزه که دیگه جواب نمی ده!!!نـــــــــــــــــازنیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنم...کجای؟! ما تو خط استواییما، یخ نخواهیم زد!

+ بعد ادامه مطلب رمز می خواد! البته کسی رمز خواست در خدمتم...

+ بعد نمی رسم بیام وب هاتون!


برچسب ها: حس و خاطره
ادامه مطلب

[ 91/02/04 | سعـــیده ] | 
ملس باشد بهتر است!

گاهی شبیه شربت دل درد های کودکی ام دلم می خواهد هی بخورمت، گاهی هم شبیه قطره های فلج اطفال می شوی که با یک شکلات شیرینی پی ات می آید و سرم بند می شود، من مانده ام تو عسلی یا زهر هلاهل!

دلم می خواهد باران شور باشد، شبیه وقتهایی که حِسّت تند می شود زیر باران شوری ات را هم مزه کنم! بی چتر، بی دستهای چون پَرِ کاهت !!!!

ببین تا ۸۵ کیلومتری اصفهان ۳۵ کیلومتر مانده، دلم می خواهد یک قدمی شهر سوای دنیای تو پر بکشم کنار یک قبر، بنشینم زندگی را ببوسم بقچه کنم، توی پستوی مادربزرگ قایم کنم، نباشم لحظه ای، خسته شدم از این مزه های بی مزه!

ببین پدر بزرگ تو تا آمدن من نشد که بمانی، اما من چه؟ تا آمدنم پیش تو، می توانم بمانم؟

ببین پدر بزرگ این مزه ها نه...من دوست دارم ترش و ملس باشد...(تا اینجا رو دیروز نوشتم،بقیه اش...)

ببین پدر بزرگ دلم می خواست توی این شهر غریبه بودم آن وقت نگران نگاه ها نبودم وقتی چشمانم ...

ببین سر قبر شهید براتی که تنها رفته بودم بد جور قلبم می زد اما داشتم بر می گشتم آرام بودم. ببین پدر بزرگ همیشه دوست داشتم باشی...ولی نیستی! هیچ وقت با این نبودنت کنار نیامدم، هیچ وقت آغوشت برایم باز نشد، هیچ وقت نگاهت با نگاهم گره نخورد،هیچ وقت صدایم نزدی... ببین همین بس برای مریمت که ذوق می کند که تو مریم صدایش می زدی...

پی نوشت:پنج شنبه اس... بقای عمر شما دوستای گلم....، حاجتی دارم بس فوری! شوهر نمی خواهم! مجردی را کادو پیچ کرده ام هر روز به خودم هدیه می دهم! سر نمازهایتان مرا از یاد نبرید ...

بی ربط:با احترام به کسی که با سرچ گوسفند و سگهای بشمی به وبلاگ من رسیده!!!

اینو من ندیده بودم.میگن اگه نبینی سوسک میشی!ببین و لود کن...


برچسب ها: پدربزرگ, ملس, 85کیلومتری, شهید براتی, حاجت

[ 91/01/31 | سعـــیده ] | 
کوچولو نوشت!این پست کماکان به تعدادستاره هاش اضافه خواهد شد!

* بهمن عزیز حالش خوب نیست...محتاج دعای خیر شماست...

پی ستاره نوشت:بهمن خوبه...

*نصفه شبی (ساعت ۱۱.۵شب) داشتم برنج و مرغ با ماست می خوردم،اونم پای نت رفتنم و همزمان هم در حال خوندن این پست از وبلاگ یک جراح بودم که وسطش این عکسو هم دیدم!حالا فک کنم تصور حال من ساده باشه!بعد داشتم یه قاشق ماست دیگه می خوردم چیز شد...!

*حذف شد~!

*یه آزمونی از کتاب آزمون های روانی مون هست،اسم آزمون کتل هستش، بعد من نشستم روی خودم آزمایش کردم. امروز داشتم تفسیرش می کردم هوش عمومی ـ نارسایی عقلی ام نمره اش شده ۲(از یک تا سه :منفی، از چهار تا هفت:متوسط، از هشت تا ده هم مثبت)

حالا فک کنید بنده دچار نارسایی عقلی و احیانا دچار عقب ماندگی ذهنی تشخیص داده شدم توسط خودم!هر چی این ور اون ورش کردم ببینم این عدد مثلا سه میشه(یه نمره بالاتر هم خودش خیلیه!) دیدم نه!همون دو هستش!درست محاسبه کردم!

*خدا بیا مرز پسردایی ام(سال۸۳در ۲۵سالگی فوت شد!) یه موتور از این گنده ها داشت.اسمشونو بلد نیستم! یه بار که داشت از باغ منو بچه خواهرش(نوه دای ام!) رو می رسوند خونه من که از قبل تعریف قد و قامت این موتور و اینکه عین هلی کوپتر می مونه رو شنیده بودم همچین برام جالب بودش...بعد حالا چی شد که اینا رو گفتم؟... یکی از این موتور ها الان جلو دفتر بود...یادش افتادم...خدا رحمتش کنه.یه هفته قبل از اینکه تصادف کنه و ... موتورش رو فروخته بود...

*بعد نشستم وبلاگم رو به روز می کنم و  چند تا میل می فرستم(این یکی جزکارم بودا) بعد یادم میره که یکی اومد ۶تا برگه  داد، رفته و برگرده ۱۶۲ تا بگیره!

*وَر داشتم ژله توت فرنگی درست کردم بعد نمی دونم چرا مزه شربت سینه میده!یعنی کلا ژله توت فرنگی همینه ها!

*بعد سرچ کرده "نگاه مفرط شاعران قدیمی به زنان" منو براش پیدا کرده این گوگل جان!

*بعد بچه اولیه(حدودا ۶۳ساله!)و دومیه(۵۴ساله)و سومیه(حدودا ۴۰ساله) نشستن دور خونه و همگی پاهاشون درازه و انداختن رو هم این پاهاشون رو! بعد یه لحظه دلم خواست پاهامو دراز کنم بعد همچین آروم جمعشون کردم و کلی تو دلم خجالت کشیدم!نه که پا دراز نکرده باشم جلوشونا...نه،نمی دونم چرا !کلا نمی دونم دیگه!بعد حالا فکر کن من دختر ۲۲ساله و اون ۴۰ و ۵۰ و ۶۰ ساله یکی!قدیما چه صفایی بوده صد سال زندگی می کردنا...بعد هی این روغن نباتی ها رو می دن به خوردمون، عین روغن نباتی سفت شدیم که با یه حرارت کوچیک هم شل می شیم!

*این ستاره این رنگیه تا بگم بهار تو خونه ی ما این شکلیه...

بهار خونه ی ما25فروردین1391ساعت حدود3:15 عصربارون شدید بود، خیلی...و کوتاه!من نتونستم درست از بارون عکس بگیرم.شاید چون تجربه اولم بوده!

*سه چهار روزه طرفای ۸۵کیلومتری اصفهان همین طوری هی بارون میاد...دیروز عصر از ظهر تا حدودای شب همین طوری نم نم بارون زد...فقط میتونستم تماشا کنم و هی بگم خدا جون دستت درد نکنه.اصن توعمرم چنین حس قشنگی رو که دیروز داشتم رو تو شهرم نداشتم....ممنونم خداجونم...۲۸/۱/۱۳۹۱

*بعد شما فک کنید ساعت ۸و ربع شب داری تو تاریکی میری...با دوستت، بعد هوا هم هوای بعد از بارونه و یه نموره سرد! بعد یه هو به سرت بزنه که بری بستنی خامه ای بخری با دوستت بخوری...آی حال داد...

نوشتن این پست بیش از هفت روز طول کشید!


برچسب ها: روز مرگیهام

[ 91/01/20 | سعـــیده ] |